اما اينكه چطور بگذرد...
به نديدنت
به نداشتنت
به نيامدنت
عادت كرده ام....
مثل انکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم...
دچار ان رنگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
ماهی کوچک اگر دچار آبی بیکران باشد...
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست
...نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
و گرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و...
و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
وبا شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
حالا که جاده ها افتادند به پا مونو
یکی از اون بالا انگار داره می شنوه صدامو نو
به گمونم که اثر داره دعامو نو...
همسفر ای هم ستاره
راه بیفتیم که خودش داره هوامو نو
دل اون سوخته برای گریه هامو نو
که خودش داره هوامو نو...
بذار قدم قدم گریه کنم
تو این هوای بی کسی
با دلکم گریه کنم
بذار از این دنیای بد
دنیای کور و نا بلد
سفر کنم تا خواب تو
به اعتماد شونه هات تکیه کنم
بذار بشم خراب تو...
به نداشتنت
به ندیدنت
به نیامدنت
عادت کرده ام...
آری
آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست...
چرا حرف نمی زند؟چرا نمی بیند؟ چرا درک نمی کند؟چرا شماره نمی
گیرد؟چرا فراموش می کند؟چرا بی اراده می شود؟چرا درس نمیخواند؟
چرا آرامش ندارد؟چرا خوشحال نمی شود؟چرا ذوق نمی کند؟
چرادوست ندارد؟چرا یاد نمی گیرد؟چرا همه چیز خراب می شود؟چرا
فراموش نمی کنم؟چرا با اراده نمی شوم؟چرا ول نمی کنم؟چرا نمی
فهمم؟چرا منتظرم؟چرا من اینجوری ام؟چرا حرف نمی زنم؟چرا نمی
دانم؟چرا گیج می شوم؟چرا هول می شوم؟چرا می ترسم؟چرا
دوستش دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در بياباني به دور از مردگان
و به دور از زندگان
به صليبش مي كشم
چرا كه مرا به صليب كشيد
دير زماني پيش از انكه تو بيايي
پيش از تولد عشق...