تبليغاتX
دلتنگی های من
بازم دلم گرفته و راستش هيچ جمله ي بهتري براي نشان دادن احساسم نتونستم پيدا كنم.هرچند مثل هميشه معتقدم كه اين نيز بگذرد و مي گذرد 

اما اينكه چطور بگذرد‏... 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:20  توسط منا ارام  | 

به نبودنت

به نديدنت

به نداشتنت

به نيامدنت

عادت كرده ام....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:17  توسط منا ارام  | 

چرا گرفته دلت

مثل انکه تنهایی

چقدر هم تنها

خیال می کنم...

دچار ان رنگ پنهان رنگها هستی

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

ماهی کوچک اگر دچار آبی بیکران باشد...

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست

...نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

و گرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

و...

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

وبا شنیدن یک هیچ می شوند کدر

همیشه عاشق تنهاست

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:18  توسط منا ارام  | 

حالا که با هم یکی شدند دلها مونو

حالا که جاده ها افتادند به پا مونو

یکی از اون بالا انگار داره می شنوه صدامو نو

به گمونم که اثر داره دعامو نو...

همسفر ای هم ستاره

راه بیفتیم که خودش داره هوامو نو

دل اون سوخته برای گریه هامو نو

که خودش داره هوامو نو...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 7:37  توسط منا ارام  | 

هفت شهر عشق رو 

بذار قدم قدم گریه کنم

تو این هوای بی کسی

با دلکم گریه کنم

بذار از این دنیای بد

دنیای کور و نا بلد

سفر کنم تا خواب تو

به اعتماد شونه هات تکیه کنم

بذار بشم خراب تو...                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:29  توسط منا ارام  | 

به نبودنت

به نداشتنت

به ندیدنت

به نیامدنت

عادت کرده ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:45  توسط منا ارام  | 

 

آری 

آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 11:55  توسط منا ارام  | 

چرا نمی آید؟چرا نمی فهمد؟چرا نمی داند؟چراکنجکاوی نمیکند؟

چرا حرف نمی زند؟چرا نمی بیند؟ چرا درک نمی کند؟چرا شماره نمی

گیرد؟چرا فراموش می کند؟چرا بی اراده می شود؟چرا درس نمیخواند؟

چرا آرامش ندارد؟چرا خوشحال نمی شود؟چرا ذوق نمی کند؟

چرادوست ندارد؟چرا یاد نمی گیرد؟چرا همه چیز خراب می شود؟چرا 

فراموش نمی کنم؟چرا با اراده نمی شوم؟چرا ول نمی کنم؟چرا نمی

فهمم؟چرا منتظرم؟چرا من اینجوری ام؟چرا حرف نمی زنم؟چرا نمی

دانم؟چرا گیج می شوم؟چرا هول می شوم؟چرا می ترسم؟چرا

دوستش دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 14:49  توسط منا ارام  | 

امروز تولده منه و پست پاييني رو تقديم مي كنم به اوني كه خيلي دوستش دارم و به اميد يه روز تو همين روزا...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 10:52  توسط منا ارام  | 

تنهاييم را تنهايش مي گذارم

در بياباني به دور از مردگان

و به دور از زندگان

به صليبش مي كشم

چرا كه مرا به صليب كشيد

دير زماني پيش از انكه تو بيايي

پيش از تولد عشق...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 10:40  توسط منا ارام  |